می فهمندت ...!

 

سیاهپوش  ِ واپسین پروانه ام شده ام ؛

واپسین رویای شیرین  ِ کودکی ...

راستی چرا هیچکس حال  ِ خواب هایم را نپرسید ؟

چرا هیچگاه هیچ کس ، نگران  ِ پریشانی  ِ شعرهایم نشد ؟!

چرا هیچوقت ...

می دانی ! چند واژه و اندکی حس  ِ شاعرانه که دیگر نگرانی ندارد ...!

اگر موزون بسرایی و قافیه ها را یکی یکی به خوردش دهی به مانند ِ تک مضراب  ِ

قرص های بیمار قلبی ، درست سر  ِ ساعت !

نگرانی که ندارد هیچ ، بِشکنی هم می تواند ضمیمه اش کند تا وِرد  ِ زبانش شود

به هنگامه ی سنگین  ِ شوری دیگر ، شبی دیگر در کنار یاری دیگر در خلای ذهنش !!

...

حالا اگر یک عمر قافیه ی زنده گیت را از یاد برده باشی و سپیدی  ِ شعرهایت را به گرو

گذاشته باشی تا زیر  ِ بار  ِ سیاهی  ِ زنده گیت له نشوی ؛

یا اگر واژه هایت را بلعیده باشی و در هیاهوی بی منطقشان گم شده باشی ؛

یا ماه ها دستت به قلم نرفته باشد چرا که واژه ها در ذهنت یکدیگر را هل می دهند

تا هر کدام خسته گی  هایش را زودتر قِی کند ؛

و یا سال ها لق زده باشی به پای استخوانی  ِ زنده گی تا واژه ای ، تنها واژه ای ،

پابرجا خلق کنی ؛

یا ...

بی خیال !

مهم چند واژه است و اندکی حس  ِ شاعرانه ...!

نگرانش نباش !!!

 

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
طومار

سلام مدتیه که نیستی الهام... این نوشتت زیبا بود مثل بقیه نوشته هات اما این یه چیز دیگه ای بود توصیف درد بود با زبانی نافذ... یاد پست آخر خودم افتادم..یه جاهاییش مربوطه...زیبا بود..زیبا

رامین

یا ... این "یا" ها سرشار از بی تابی بود الهام. و این یای آخری با سه نقطه اش، مملو از خستگی. نمی پرسم چرا؟... اما واقعا" چرا؟

علی

واقعا خوب می نویسی قشنگ می شه حس کرد چه حسی داری. فقط می تونم بگم باریک