این روزها خودم نیستم ...


گفتم بی تو نیز می توانم
بی تو نیز می شود
مگر سهم  ِ تو از زنده گیم چقدر است ؟
مگر دو دو تا نمی شود چهارتا
مگر چشم ها حتما باید قرینه باشند .
آری ، به خودم گفتم با یک چشم هم می توانم ببینم
ببینم و زیبا ببینم
کمتر ببینم و بهتر شاید
می توانم تنها همین یک بار منطق را باور کنم
به ریاضیات ایمان بیاورم
و حاصلضرب علاقه را در بی اعتنایی مبهم !
و دو دو تا را چهار
و ایمان بیاورم به تنهایی جزیره و ظاهرنمایی  ِ بهار
تا از نو ، تنها ، سبک ، آزاد ، متولد شوم
به منطق و چهار و تنهایی و بهار
به بی قرینگی تمامی  ِ دیده ها و ندیده هایم به موازات  ِ این بیست بهار
به تمامی  ِ ناتمامی های اجباری
به نبودنت و بودنم و تمامی تکرار مکرر این شب بیداری
ایمان بیاورم و ایمان ببافم .
اما با یک کلاف  ، هرچقدر هم که ببافی ، در چرخشی مکرر باید بریسی و دوباره از نو .
پس بی جهت حیران مشو عزیزکم
اگر دودوتایم سی می شود و بهارم در مرداد ماه میلادت رنگ می بازد و منطقم به جنون می ماند !
من دیگر درست نمی شوم .
همین ...

 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید