روزگار

 

ای دریغ از روزگار ِ پرفسون ...

هر دم اندر آستین نیرنگ داشت ...

ساده بود و سهل در ظاهر ولی ...

چون که در بطنش روی صد رنگ داشت ...

گاه نیرو بخش و شادی آفرین ...

گاه هم اندر بساط ِ خود فقط او بنگ داشت ...

از برای سرشکستن های ما ...

در دو جیبش صدهزاران سنگ داشت ...

در زمان ِ سرخوشی چون باد رفت ...

وقت ِ بدبختی تو گویی که دو پای لنگ داشت ...

گاه بر وقف ِ مراد و گاه هم بر ضد ِ تو ...

گاه با تو یار و گاهی جنگ داشت ...

تا که ما جولان دهیم اندر رهش ...

گاه عرصه ی باز و گاهی تنگ داشت ...

ما ندانستیم آخر راز آن را چون که آن ....

فاصله با درک صد فرسنگ داشت ....

"Written By Me "

/ 0 نظر / 3 بازدید