بچه مورچه ی خاکستری رنگ سنگفرش خیابان ، تمام هراسش لنگه کفش های

 بازیگوش   ِ کودک  ِ همسایه است که بی هیچ تقصیری ، شادی  ِ کودکانه اش را بر

 عزای مقرر شده ی بچه مورچه ی بی گناه فریاد می زند !

کودک  ِ بازیگوش  ِ همسایه تمام  ِ هراسش از صورتک هایی است مملو از شادی در

جشن  ِ هالووین که بی هیچ تقصیری شادی  ِ بی وصفشان را در چهره ی مضطرب و

پریده رنگ  ِ کودک  ِ معصوم فریاد می زنند !

و دوره گرد  ِ بستنی فروش   ِ پیر که در جشن  ِ هالووین صورتک به چهره داشت ، تمام  ِ

هراسش از نور  ِ آفتاب است که بی هیچ تقصیری تلالو   ِ ناگزیرش را در فساد  ِ بستنی

های پیرمرد فریاد می زند ...

آری ، همه از چیزی می ترسند .

من  هم می ترسم !

نه از لنگه کفش و صورتک و آفتاب ...

از حقیقتی که اگر مورچه ی بی گناه و کودک  ِ معصوم و پیر  ِ دوره گرد آن را می دانستند

، ترس های مضحکشان را چون آب دهانی تف می کردند و رها می شدند ...

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
نیما

خیلی قشنگ بود....چندتا از متناتو خوندم...خیلی قشنگ مینویسی...موفق باشی

امید.ر

سلام ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم میکنم... (فروغ.ف) پاینده باشی...