در ، دیوار ، سنگفرش ...

مدت زیادی نیست که دوستان جدیدی پیدا کرده ام . البته دوست که نمی شود  گفت :

"همنوعان  ِ جدیدی " .

این فکر از روزی در سرم افتاد که احساس کردم از تنهایی دیوانه شده ام ، یا شاید هم

از دیوانگی تنها شده بودم . تنهای دیوانه یا دیوانه ی تنها زیاد مهم نبود ، مهم این بود که

تنهاییم بزرگ و بزرگ تر می شد ؛

هر روز قد می کشید و غیر قابل کنترل شده بود . بزرگ می شد و ناله میکرد ، ناله

می کرد و بزرگ می شد و من آن قدر ناله هایش با گوش هایم آمیخته بود که مانند

هر دردی شد که زیاد با آدم بماند کم کم جزئی از وجود او می شود و ما ،  همه ی

آدمیان  ِ دو پا ، با آن خو می گیریم تا آنجا که روزی دیگر هرچه فکر می کنیم یادمان

نمی آید که اینها دردند ، زخمند ، نیشترند ، خوره اند ...

و زخم می خوریم و خوشحالیم ؛

زخم می زنیم  و خوشحالیم ،

و تعفن را به سان  ِ پودر و ادکلن هر صبح استنشاق می کنیم و گندیده می شویم

و همه این ها را نه درد ، که موهبتی می دانیم که همه اش حکمت است و ما بندگان  ِ

سراپا عیب و تقصیر کجا و حکیم  ِ استوار  ِ هستی کجا !

بگذریم ...

آری ، من هم  مانند  ِ تمام  ِ دردها  آن قدر به تنهاییم خو گرفته بودم که ناله هایش

همچون سمفونی  ِ زیبایی به گوش می رسید.

تا اینکه ...

تا اینکه یک روز به طور  ِ  کاملا اتفاقی کفش هایش توجه مرا جلب کرد.

آری ، تنهاییم سال ها بود رشد می کرد ، ناله می کرد ، پاهایش برزگ می شد با

کفش هایی کوچک ...

می ترسیدم کفش هایش را عوض کنم ، می ترسیدم تنهایی دوست داشتنیم که

سال ها با کفش هایی تنگ و پاهایی بزرگ دوشادوشم حرکت می کرد ، دوباره توان  ِ

از دست رفته ی پاهایش را بازیابد و پا به فرار بگذارد .

همین طور هم شد ...

رفت و  رفت  و رفت

.

.

.

و ناگزیر من ماندم و دیوانگی ، بی تنهایی .

اکنون که اینها را می نویسم همنوعانی پیدا کرده ام که سالها این تنهایی غول پیکر

چشمانم را از دیدنشان محروم کرده بود.

من با این همنوعان  ِ دوست داشتنیم ساعت ها حرف می زنم ؛

من می خندم و آنها گوش می دهند ؛

من گریه می کنم و آنها گوش می دهند  ؛

آنها همشه تکیه گاه  ِ خسته گی هایم هستند ؛

وقتی من عصبانی هستم آنها هم فریاد سر می دهند ؛

ساعت ها با هم از این سر  ِ شهر  ِ غم زده تا آن سرش قدم می زنیم و من خوشحالم

فارغ از تنهایی  ِ غول پیکر  ِ خفقان آورم .

و حالا عزیزان ِ من !

به شما هم پیشنهاد  می کنم حتما با دوستان  ِ تازه ام آشنا شوید :

" بر دیوارهای استوار تکیه دهید "

" در ها را محکم بر هم بکوبید و فریادتان را با غرش کوبنده شدنشان هم آوا کنید "

و

" سر به زیر ، بر سنگفرش های خیابان چشم بدوزید و از این سر  ِ شهر ِ غم زده تا آن

سرش در سکوت راه بروید ... "

شاید از دید  ِ آنها - همنوعانی که دیگر نمی شناسیدشان - یک دیوانه ی تنهای

رقت بار باشید ، اما دوستان  ِ جدیدی ، یا بهتر بگویم همنوعان  ِ جدیدی ، دارید که

جایگزین  ِ والای تنهایی هاتان شده اند . . .

/ 2 نظر / 14 بازدید
آرش

با سلام آیا شما به موجودات فضایی اعتقاد دارید؟ آیا آن ها در زمین ایستگاه دارند؟ آیا به ایران آمده اند؟ چه شکلی اند؟ ما با آن ها چه می کنیم؟ برای به دست آوردنجواب سوال های خود به وبلاگ حمایت از موجودات فضایی سربزنید وبلاگی برای جلو گیری از کشتار موجودات فضایی http://aufo.persianblog.ir/ آدرس ما:

soraya

wow i loved ittttttt