دیگر هیچ نمی دانم ...

 

ماهی  ِ چشمانم در این ماهی تابه ی پر روغن بالا و پایین می جهد

و نیم لبخند  ِ کم توانم ، کرخت می شود از کم آبی ...

بیا تا هوای حوصله هست گریه کنیم

...

 

-------------------

 

>> شعری می شنیدم با صدای زنده یاد شکیبایی : " و دیگر جوان نمی شوم ! نه به

وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان  ِ تو ...

و دیگر به شوق نمی آیم ! نه در بازی  ِ باد و نه در رقص  ِ گیسوان  ِ تو ... "

//

دیگر هیچ نمی دانم ...

 

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
رامین

... لیکن اینجا زندگی محدود و بی رنگ است. همگنان را راهها بر آرزو بسته، دستها از خواستها کوتاه، عزصه ها تنگ است. (اخوان)

طومار

ماهی چشمانم دریا میخواهد تو دریا باش تا غوطه ورش کنی وعده عشق به چشمان تو و رقص گیسوانت نبود به راستی عشق چه بود؟ نمی دانم دیگر هیچ نمدانم...

دیانا

بگذار بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران آری بیا تا هوای حوصله هست گریه کنیم...