ویرانه ای که راه می رود ...

گنگم به شناخت  ِ انسان ها ، همچون کودکی که گیج می رود سرش از ضربه ی

نابهنگام  ِ تولد ...

تصویری آشنا می خواهم میان  ِ اینهمه بیگانه گی ؛

...

رَحِم  ِ آشنای جنینی ام می شوی ؟!

 

 

پی نوشت : این روزها حرف نمی زنم ، تنها عق می زنم واژه ها را در صبری محتاط

و پاهایم هر رفتنی را پس می زند بی که برگشت را بیابد ...

ساعت ها خیره می شوم به نقطه ای که نیست ، نبوده ، هرگز نخواهد بود و

گیر می کند چشمانم در فراخی  ِ هر چشم اندازی ...

.

.

.

و فکر می کنم با خود ، که راستی  آدم ها بد دردی بودند که به جان ِ زنده گی افتادند ...

 

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
رامین

زیبا و تحسین برانگیز و محزون، مثل همیشه. [گل] روزها فکر من این است و همه شب سخنم که کاش آخر این راه، آن پرده سیاهِ آخر باشه! خستگی ها و رنجها تموم شه، آرامش ابدی.. البته شما جدی نگیر الهام جان! [لبخند]

حسام

این درد از اونروزی که اون پرستار حرومزاده محکم زد تو باسنت تا به هوش بیایی شروع شد آپم رفیق با یه پست ویژه