حکایت سرگذشتی تلخ ...

خوب در چشمان ِ بچه هایش که تازه با زیستن آشنا شده بودند زل زد ...

 اشک در چشمان ِ کوچک و معصومش حلقه زده بود ...

 از همت خاندانش می گفت و پشتکارشان ...

گویی جنگجویی دلاوری های خود را یک یک می شمرد ...

فرزندانش به دیده ی تحسین نگاهش می کردند ...

 آن ها که دنیای اطرافشان مملو از خویشاوندانشان بود ، از این نژاد ِ عظیم و توانمند ، بر خود می

 بالیدند ...

 و

 پدر

 .

 .

 .

 همچنان توانمند و مغرور در ظاهر ، و کوله باری از درد ، فرزندانش را در آغوش می کشید و بدرود می

گفت ...

گویی هربار این سنت دیرینه را پدرانی که از خانه بیرون می رفتند تکرار می کردند ...

 و بچه ها نیز ، عاری از هرگونه سنت و فلسفه و اندیشه دوره می کردند راه و رسم ِ پدر را و هر روز صبح

، چونان که قرار است پدر دیگر بازنگردد ، او را در آغوش می کشیدند و بدرود می گفتند ...

 بی هیچ فلسفه ای . . .

 و پدر آن روز صبح از خانه بیرون آمد ...

 و دیگر بازنگشت ...

 و اینچنین بود که او نیز ، به بی شمار پدران ِ له شده در پای موجوداتی ستمگر و ناشناخته پیوست ...

و فرزندان ِ معصومش و دیگر خاندان ِ مورچه ها ، مرگی دیگر را به سوگ نشستند ...

/ 1 نظر / 7 بازدید
آدینه

دور،تسلسل... و شایدم همون 100 سال تنهایی... یکی از پستامو برام تداعی کرد،شاید اصلا ربطی نداشته باشه،نمی دونم!فروردین 86،اینم لینکشhttp://www.lahzeham.blogfa.com/8601.aspx راستی آپم رافا[چشمک]